با تو رفتم بی تو باز آمدم
از سر کوی او . دل دیوانه
پنهان کردم در خاکستر غم
آن همه آرزو . دل دیوانه
چه بگویم با من ای دل چه ها کردی
تو مرا با عشق او آشنا کردی
پس از این زاری مکن
هوس یاری مکن
تو ای ناکام . دل دیوانه
با غم دیرینه ام
به مزار سینه ام
بخواب آرام . دل دیوانه
با تو رفتم بی تو باز آمدم
از سر کوی او . دل دیوانه
پنهان کردم در خاکستر غم
آن همه آرزو . دل دیوانه
چه بگویم با من ای دل چه ها کردی
تو مرا با عشق او آشنا کردی
پس از این زاری مکن
هوس یاری مکن
تو ای ناکام . دل دیوانه
با غم دیرینه ام
به مزار سینه ام
بخواب آرام . دل دیوانه
آهنگ : دل دیوانه
خواننده : ویگن
آلبوم : دو کبوتر

سلام بچه ها. آهنگه قشنگیه. تونستید گوشش بدید. اول مهرم که رسید و مدرسه ها!!!
دردسرهاشم که هست. یک جورایی یه خداحافظی از وبلاگ نویسی تا یک مدت طولانی که نمیدونم چقده!!!
مواظب خودتون باشید. همتونو دوس دارم. برام دعا کنید آخه ۱ سال و ۹ ماه دیگه کنکور دارم. بای
نوشته شده توسط مهران در 88/06/31 ساعت 5:58 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
دستمال کاغذی به اشک گفت:
قطره قطرهات طلاست
یک کم از طلای خود حراج میکنی؟
عاشقم !
با من ازدواج میکنی؟
اشک گفت:
ازدواج اشک و دستمالِ کاغذی!
تو چقدر سادهای
خوش خیال کاغذی!
توی ازدواج ما
تو مچاله میشوی
چرک میشوی و تکهای زباله میشوی
پس برو و بیخیال باش
عاشقی کجاست!
تو فقط
دستمال باش!
دستمال کاغذی، دلش شکست
گوشهای کنار جعبهاش نشست
گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد
در تن سفید و نازکش دوید
خونِ درد
آخرش، دستمال کاغذی مچاله شد
مثل تکهای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد
چرک و زشت مثل این و آن نشد
رفت اگرچه توی سطل آشغال
پاک بود و عاشق و زلال
او با تمام دستمالهای کاغذی فرق داشت
چون که در میان قلب خود
دانههای اشک کاشت

نوشته شده توسط مهران در 88/05/13 ساعت 10:39 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
پسر به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم
که ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت کنم.دختر لبخندي زد و گفت ممنونم
تا اينکه يک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نياز فوري به قلب داشت..از
پسر خبري نبود..دختر با خودش ميگفت :ميدوني که من هيچوقت نميذاشتم تو
قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا کني..ولي اين بود اون حرفات..حتي
براي ديدنم هم نيومدي...شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم.. آرام گريست و
ديگر چيزي نفهميد...
چشمانش را باز کرد..دکتر بالاي سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقي افتاده؟دکتر
گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد استراحت
کنيد..درضمن اين نامه براي شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاکت ديده نميشد. بازش کرد و درون آن
چنين نوشته شده بود:
سلام عزيزم.الان که اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت
نباش که بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري که قلبمو بهت
بدم..پس نيومدم تا بتونم اين کارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.
(عاشقتم تا بينهايت)
دختر نميتوانست باور کند..اون اين کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره هاي اشک روي صورتش جاري شد..و به
خودش گفت چرا هيچوقت حرفاشو باور نکردم...

نوشته شده توسط مهران در 88/03/25 ساعت 8:50 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
گفت : می خوام برات یه یادگاری بنویسم
گفتم:کجا ؟
گفت : رو قلبت .
گفتم مگه می تونی ؟
گفت : آره
سخت نیست ، آسونه.
گفتم باشه .
بنویس تا همیشه یادگاری بمونه.
یه خنجر برداشت .
گفتم این چیه ؟!
گفت : هیـــــــــــس !!!!!!
ساکت شدم .
گفتم : بنویس دیگه ، چرا معطلی ؟
خنجرو برداشت و با تیزی خنجر
نوشت : دوست دارم.
اون رفته ، خیلی وقته ،
کجا ؟ نمی دونم .
اما هنوز زخم خنجرش یادگاری مونده رو قلبم

نوشته شده توسط مهران در 88/03/05 ساعت 6:34 بعد از ظهر موضوع مطالب عاشقانه | لینک ثابت
یادته یه روز بهم گفتی هروقت خواستی گریه کنی برو زیر بارون که نکنه نامردی اشکاتو ببینه و بهت بخنده...
گفتم اگه بارون نیومد چی؟ گفتی اگه چشمات بباره آسمون گریش میگیره...
گفتم: یه خواهش دارم وقتی آسمونه چشمام خواست بباره تنهام نذار- گفتی: به چشم,
حالا من دارم گریه میکنم و آسمون نمیباره... تو هم اون دور دورا ایستادی به من میخندی

نوشته شده توسط مهران در 88/02/08 ساعت 5:33 بعد از ظهر موضوع مطالب عاشقانه | لینک ثابت

اگر بعد از مرگم از تو پرسیدند : آن وجودي را كه زماني با تو ميديدند كه بود؟
بگو: دنيايي از عشق بود كه درحسرت رسیدن به كرانه عشق مرد.
بگو: ديوانه ی بت پرستی بود كه بتش را ديوانه وار دوست مي داشت.
بگو: اشك در بدری بود كه به هيچ ديده اي به جز ديده ی من آشيان نداشت.
بگو: برای اندك زمانی با من بود ولی تا آخرين لحظه هايش می گفت :
تــا ابـــد دوستت دارم
نوشته شده توسط مهران در 87/08/16 ساعت 9:7 بعد از ظهر موضوع مطالب عاشقانه | لینک ثابت
یادته اون روزو که دریا بودیم
گرم که شدیم با هم دیگه بخار شدیم
رفتیم بالا
سرد که شدیم تو بغل هم جا شدیم
یادت میاد یکی شدیم قطره شدیم
باریدیمو معنی خدا شدیم
دنبالمون قطره ها رها شدن
دوباره همگی دریا شدیم
یادته چند بار باریدیم بخار شدیم؟
راستی ما هیچ وقت جدا شدیم؟
یادش بخیر

نوشته شده توسط مهران در 87/08/16 ساعت 9:4 بعد از ظهر موضوع مطالب عاشقانه | لینک ثابت

می روم دور از تو با دنیای خود خلوت کنم
باید آخر من به این بیگانگی عادت کنم
آشنایی کو، که جان در پای مهرش افکنم
آتش عشقی چه شد تا من بر آن دامن زنم دامن زنم دامن زنم
شورو حالی دارم امشب به چه حالی دارم امشب
شورو حالی دارم امشب به چه حالی دارم امشب
***
لحظه ها را می کشم با روز و شب کاری ندارم
با همه بیگانه ام جز غصه غمخواری ندارم
می روم تا عاقبت دیوانه ای پیدا شود
همزبون این دل شوریده رسوا شود
شورو حالی دارم امشب به چه حالی دارم امشب
شورو حالی دارم امشب به چه حالی دارم امشب
***
تا تو بودی زندگی سرشار از لطف و صفا بود
این دل دیوونه با لطف و وفایت آشنا بود
گر چه بی تو زندگی آهنگ زیبایی ندارد
می روم چون عشق من در قلب تو جایی ندارد
شورو حالی دارم امشب به چه حالی دارم امشب
شورو حالی دارم امشب به چه حالی دارم امشب
نوشته شده توسط مهران در 87/08/16 ساعت 8:58 بعد از ظهر موضوع مطالب عاشقانه | لینک ثابت
چشم چشم, 2 ابروو, نگاهه من به هر سو, پس چرا نیستی پیشم؟ نگاهه خیسه تو کوو؟ گوش گوش 2 تا گوش, 2 دسته باز یک آغوش, بیا بگیر قلبمو, یادم تو را فراموش...! چوب چوب یک گردن, جایی نری تو بی من, دق می کنم میمیرم, اگه دور بشی از من! دست دست 2 تا پا, یاده تو مونده اینجا, یادت میاد که گفتی: بی تو نمیرم هیچ جا؟! من؟ من؟ یه تنها, یه تنها بی سر پناه, موندم اینجا به یادت, تا برگردی تو رویا!
نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن
ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد
کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد
کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم
و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است
میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم
کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم
میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود
میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت
انتـــــــــــــــــــــــــــــظار
سلام دوستایه گلم. بلاخره بعد از مدت ها تونستم آپ کنم. ولی دوباره می خوام برم. گفته بودم که دیگه خیلی کم نت میام. الان با کلی بدبختی تونستم بیام. دیگه وقت ندارم باید برم. بــــــــــــابــــــــای
نوشته شده توسط مهران در 87/08/16 ساعت 7:47 بعد از ظهر موضوع مطالب عاشقانه | لینک ثابت
نمیدونم... امروز با قبل خیلی فرق کرده...! یک حسه متفاوت دارم. انگار می خوام هرچی تو دله بیچارمه همین حالا و همین امروز بریزم بیرون... هرچی تو دلم از عشقی که نسبت بهت دارم بریزم بیرون... دلم خیلی پره... خیلی... شاید باورت نشه...! هیچ کس باورش نمیشه اگه بگن این پسره دلش پر بود... خیلی حرفا رو می خواست بگه ولی نتونست...
می خوام بیام جلو و واهمه ای نداشته باشم. درست ترش اینه که بگم شهامت داشته باشم. ترس و واهمه از دست دادن آبرو رو هم که مجبورم بزارم کنار... بیام جلو و جلوتر تا شاید بهت برسم. وقتی رسیدم تو چشمات نگاه نمی کنم چون اگه نگاه کنم همه چیز از یادم میره. به پایین پایینا نگاه می کنم. یک جایی مثله سطح صاف زمین. حتما اگه بیام طرفت گریه ام می گیره. می یام و با چشمه گریون بهت می گم دوستت دارم. نمیدونم با دیدنه اشک های من میتونی تحمل کنی یا نه...؟ ولی تحمل خیلی سخته. خیلـــــــــی... یک چیز مثله رگباره گلولست... نمیدونم بگم بهت چی میگی به منه بیچاره و عاشق. آخه مگه من چه گناهی کردم که اینجوری باید مجازات بشم و تنها باشم. معمولا به جنایتکارها هم جرمشون رو میگن بعدا محاکمشون میکنن... ولی تو...؟ کاشکی میشد بی وفا نباشی. بخدا اشکه من میمونه رو گونم تا بیای پیشه من. ولی اگه بگی نه من میرم که بمیرم. میشم پایانه ثانیه. هرجا ساعت ببینم عقربه هاش رو میشکنم... ازت خداحافظی می کنم و میرم. قلبمو که داده بودم بهت پس می گیرم. شاید هم برایه همیشه گم بشم...
تا نمونه از من حتی یک نقطه. به پایانه یک جمله. میرم در آبی آسمان محو بشم. تا: تا به دل هایی که از سره خجالت عاشق شدن بخندم.
... با شهامت عاشقی می کنم...
این آپم رو هم با یک خبر از وبلاگم و یک داستانه کوتاه که یکی از دوستام باسم فرستاده تموم می کنم...
خبر اینکه دوستایه گلم امکان داره به این زودیا به مدت طولانی یا شاید همیشه برایه درسام و اینکه سرم شلوغه منم خداحافظی کنم. اینجا هم یک جدایی اتفاق می افته... اینم خیلی زودتر از اونی که فکر می کردم. من از جدایی خیلی بدم میاد ولی گفتم که از قبل بگم... معلومم نیست که کی این اتفاق می افته ولی اینجوری که بنظر میاد با شروع مدرسه دیگه وقته زیادی ندارم. امیدوارم بتونم آپ هایه بیشتری رو داشته باشم و با دوستایه بیشتری آشنا بشم. ولی...
حالا هم اون داستانی رو که گفته و این آپ هم تموم میشه...
پسر نگاهی به دختر کرد و گفت: حالا که کنار ساحل هستیم بیا یک آرزویه قشنگ بکنیم. دختر با بی میلی قبول کرد. پسر چشماشو بست و گفت: کاشکی تا آخره دنیا عاشق هم بمونیم... بعد به دختر گفت حالا تو آرزوت رو بگو. دختر چشماشو بست و بی تفاوت گفت: کاشکی همین الان دنیا تموم بشه... وقتی چشماشو باز کرد پسر رو ندید. فقط چند تا حباب رو آب دید...

نوشته شده توسط مهران در 87/06/31 ساعت 7:5 بعد از ظهر موضوع مطالب عاشقانه | لینک ثابت
کاشکی یک بار هم تو زندگیت مفهومه نگاهه سردم رو می فهمیدی...؟
کاشکی یک بار هم که شده می فهمیدی که چرا می ترسم بهت بگم عاشقتم...؟
از خدا می خوام که بهم فرصت بده که بتونم یک بار دیگه بهت بگم دوستت دارم مهربونم...؟
ولی افسوس و افسوس که اگرم خدا جونم بهم فرصت بده نمیتونم بهت بگم دوستت دارم, چون وقتی که چهره ات رو می بینم, یا بهترش اینه که بگم تورو تو نزدیکی خودم حس می کنم, همه چیز از یادم میره, تمام اون حرف هایی رو که باست آماده کرده بودم که بهت بگم...؟
فقط تو اون لحظه بزرگترین آرزوم این میشه که بتونم تو چشمات نگاه کنم, خیلی جالبه که این نگاه هم خیلی پایدار و ماندنی نیست. آخه تو عادت داری خیلی زودتر از اون چیزی که من فکر می کنم بری, و وقتی میری حالا بزرگترین آرزوم این میشه که زودتر گریه هام تموم شه. چون منم عادت دارم جایه تنهایی رو با گریه پر کنم... نمیدونم چرا اینجوریم! هروقت تنها میشم اشکام تندی سرازیر میشه! شاید خدا منو اینجوری آفریده! ولی عشقه من میدونی حالا بزرگترین آرزوم تو این تنهایی و سرازیری اشک ها چیه؟؟؟
یک بارون بگیره که همه رو خیس کنه و من تند و سریع برم زیره بارون و گریه کنم...
اونوقته که آدم خیلی راحت میتونه اشک بریزه و کمتر کسی میتونه به راحتی فرقه قطره های اشک منو با قطره های اشک ابرا بفهمه...؟

نوشته شده توسط مهران در 87/06/17 ساعت 3:31 بعد از ظهر موضوع مطالب عاشقانه | لینک ثابت
میخواهم برای همیشه محو شوم...
تا نماند از من حتی یک نقطه...
حتی نماند از من یک نقطه به پایان یک جمله.
میخواهم پرواز را یاد بگیرم
- پرواز... تو!!!
- سال هاست که پر تو را چیدند، مگر یادت نیست؟؟!!!
چرا یادم هست... اما میشه دوباره پرواز کرد
میخواهم دل و بزنم به آسمان!!!
برم در دل ابرها آنجا به زمینیان نگاه کنم!
از آنجا به دل هایی که از سر خجالت عاشق شدند بخندم!!!
خوشبحال خودم که شهامت این و داشتم که نه از سر خجالت ...
بلکه از سر شهامت عاشقش شدم...
تمام…
منبع: www.alik.weblog.sh

نوشته شده توسط مهران در 87/05/15 ساعت 2:30 بعد از ظهر موضوع مطالب عاشقانه | لینک ثابت

ای کاش هرگز تو را نمیدیدم
که اینگونه عاشقت شوم
ای کاش هرگز عاشق نمی شدم
که مست و دیوانه شوم
از آن روزی که نسیم عشق در دلم وزید
لحظه ای آرام نگرفت
از آن لحظه ای که نگاه چشمان عاشق تو را دید
پنجره ی چشمانم به روی دنیا ی عشق گشوده شد
و از آن ترنمی نام تو را بر زبانم آوردم
کلامم عاشقانه شد.
چشمان من به راه تو ماند، ای آسمان ! ببار
ها! ای هميشه با دل من مهربان! ببار
من تشنه ی زلال نگاه تو ام
آبی اگرکه نيست تو ای جانم به جانم ببار
دلم گرفته!
دوست دارم شمع باشم تا که خود تنها بسوزم
بر سر بالینت امشب از غم فردا بسوزم
دوست دارم حاله باشم تا ببوسم روی ماهت
یا شوم پروانه از شوق تو بی پروا بسوزم
دوست دارم ماه باشم تا سحر بیدار بمانم
یا چون شمع فروزان بر سر راهت بسوزم.
نوشته شده توسط مهران در 87/05/08 ساعت 3:37 بعد از ظهر موضوع مطالب عاشقانه | لینک ثابت
همه مداد رنگی ها مشغول بودند...
به جز مداد سفید... هیچ کس به او کار نمی داد.
همه می گفتند: « تو به هیچ دردی نمی خوری »...
یک شب که مداد رنگی ها توی سیاهی کاغذ
گم شده بودند.. مـــداد سفید تا صبح کار کرد... ماه کشید ... ستاره کشید ...
و آنقدر ستاره کشید که کوچک و کوچک و کوچک تر شد.
صبح توی جعبه مداد رنگی جای خالی او با هیچ رنگی پر نشد
نوشته شده توسط مهران در 87/05/06 ساعت 2:42 بعد از ظهر موضوع مطالب عاشقانه | لینک ثابت
چه فرقی می کند پاییز یا بهار،وقتی می آیند و تو نباشی،
چه تفاوتی دارد شنبه و جمعه
وقتی هفت روز هفته به انتظار تو بگذرد؟
مهم اینست که لحظه ها می روند و تو هیچ وقت نمی آیی.........

نوشته شده توسط مهران در 87/04/29 ساعت 3:46 بعد از ظهر موضوع مطالب عاشقانه | لینک ثابت
مثل همیشه داشتیم بازی می کردیم!!!!!!!!!! آخ که من چقدر عاشق این بازیا بودم!!! (بماند که به قول بچه ها چقدرم جر زنی می کردم!) قرار شد من چشم بذارم!!!!! (هیچ وقت چشم گذاشتنو دوست نداشتم، همیشه دوست داشتم قایم بشم و بیان پیدام کنن!) ولی این بار مثل اینکه جدی بود! همه ی بچه ها بر علیه من دست به یکی کرده بودن!!! می خواستم زار بزنم ... جیغ بزنم ... اما یه حس مبهمی می گفت که محکم باش ... استوار باش ... نشکن! منم قبول کردم و چشم گذاشتم... ۱...۲...۳... _قبول نیست... خیلی تند تند می شماری!!! (همینه که هست!) خب! ۱......۲.......۳........۴..........۵.........(.......)....۵۰ !اومدم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! همه جا رو گشتم! دیگه جایی نمونده بود که نگشته باشم!!!!!!! یه چشمم به گشتن بود و اون یکی چشمم به دیوار که کسی سک سک نکنه! هیچ کس نبود!!!!!!! می خواستم زار بزنم که ... صدای بهترین همبازی و رفیقمو شنیدم!! خوشحال شدم .... آرووووووم آروووووووووم رفتم پشت دیوار!!!! واااااااااااااااااااااای!! یعنی چی؟؟؟؟؟؟ قلبم داشت از قفسه در میومد... نفسام به شماره افتاده بود... چشام سو سو می زد و دستام یهو یخ کرد!!! چی داشتم می دیدم؟؟؟؟؟؟ بهترین رفیق من ، کسی که تو یار کشی ها همیشه منو می کشید، اگه کسی باهام دعوا می کرد باهاش قهر می کرد نمی ذاشت کسی مو های منو بکشه، اون.... یه همبازیه دیگه پیدا کرده بود و با اون رفته بود سر یه بازیه دیگه!!! اخمامو کردم تو هم.... اول خواستم برم جلو و هم بازیه جدیدشو هل بدم تا بیفته و بفهمه اونی که داره باهاش بازی می کنه، یه عمره که هم بازیه منه! اما نمیدونم چی شد که نرفتم..... یعنی یه حسی گفت که نرو!!!!! حالا دیگه من بزرگ شدم و اونم بزرگ شده!!!!!! خوشحالم که اون روز نرفتم و اونی رو که هم بازیه منو ازم گرفته بود ،هل بدم!!!! چون بی لیاقتی از هم بازیم بود، نه از اونی که .... اونم مثل من فکر می کرده که یه هم بازیه ابدی و مهربون پیدا کرده!!!!!!!!!!!!! الان که سالها از اون ماجرا می گذره، همبازیه دیرینه ی من هنوز عادتشو ترک نکرده و هر روز یا بهتر بگم ، هر ثانیه همبازی عوض می کنه و دل یکی رو میشکونه! واقعا نمیدونم هدفش از این عوض کردن همبازی و تنوع طلبی چیه!! اما از این خوشحالم که همبازیمو خیلی زود شناختم وگر نه الان معلوم نبود چه حال و روزی داشتم!!!!!!!!!؟؟ روزگاریست در این کوچه گرفتار توام ♥ ♥ با خبر باش که در حسرت دیدار توام گفته بودی که طبیب دل هر بیماری♥ ♥پس طبیب دل من باش که بیمار توام
نوشته شده توسط مهران در 87/04/26 ساعت 2:53 بعد از ظهر موضوع مطالب عاشقانه | لینک ثابت
تو کیستی؟؟؟
کیستی که من اینگونه مسحور تو ام؟؟؟؟؟؟
تو کیستی؟؟؟
....
و چه شیرین است زندگی با یاد تو.............
تو کیستی؟؟؟
تو کیستی که از نخستین دیدار دلم را لرزانیدی، چشمانم را اشکبار کردی و شدی تنها آرزویم....؟؟!!
آری .... من تو را دوست می دارم!!!
هر چند که تو مرا دوست نداشته باشی...!!
برایم مهم نیست که تو بخواهی که من دوستت داشته باشم یا نه.....!!
من چون خودم دوستت دارم، تا انتها برای خاطر چشم و دل مسحورم تو را دوست می دارم....
حتی اگر عشق مرا نخواهی...یاد مرا نخواهی و حتی خود مرا........
من تو را می خواهم ... با تک تک نفسهایم...
حتی اگر بدترین کج خلقی ها را با من کنی...
باز هم دوست می دارمت...
فریاد می زنم که دوستت دارم.........حتی اگر گوش هایت را بگیری تا صدایم را نشنوی....من بلند تر از همیشه فریاد می زنم....آنقدر بلند تا بلاخره بشنوی....
.
لیلی زیبای من... چقدر می خواهی از من بگریزی؟؟؟؟
با نوشته هایم ........ با سکوتم....... با نگاهم ......... با تمام وجودم و به اندازه ای که دوستت می دارم فریادی می کشم تا حد خفگی..............
هزاران بار فریاد می زنم......
منبع:http://destiny-n2.blogfa.com/
دوستت دارم!!!!!!

نوشته شده توسط مهران در 87/04/26 ساعت 2:49 بعد از ظهر موضوع مطالب عاشقانه | لینک ثابت
گفته بودی که چرا محو تماشای منی
آنچنان محو که یکدم مژه برهم نزنی
مژه برهم نزنم تاکه زدستم نرود
ناز چشم تو به قدرمژه برهم زدنی
نوشته شده توسط مهران در 87/04/26 ساعت 2:42 بعد از ظهر موضوع مطالب عاشقانه | لینک ثابت
مردی دیروقت، خسته از کار به خانه برگشت. دم در پسر پنج سـاله اش را دید که در انتظار او بود.-سلام بابا ! یـــک سوال از شــمـا بپرسم؟...-بله حتما، چه سوالی؟...-بابا ! شما برای هر ساعت کـــار چقدر پول می گیرید؟...مرد با ناراحتی پاسخ داد: این به تو ارتباطــی ندارد، چـــــرا چنین سوالی میکنی؟-فقط می خـــواهم بدانم...-اگر باید بدانی، بسیار خوب میگویم: بیسـت دلار...پسر کوچک در حالـی که سرش پایین بود آه کشیــد، بعد به مــــرد نگـاه کرد و گفت: میشود ده دلار به من قرض بدهید؟...مرد عصبانی شد و گفت: اگـر دلیلت بــــرای پرسیــــــدن این سوال، فقط این بود که پولی برای خریدن یک اسباب بــــازی مزخرف از من بگیری کاملا در اشتباهــی، سریع به اتـــاقت برگرد و برو فکر کن که چرا اینقدر خــودخــــواه هستی، من هروز سخت کــــار می کنم و برای چنین رفتــــــارهای کودکانه وقت ندارم...پسر کوچک آرام به اتاقـــش رفــت و در را بست...مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد: چطور به خودش اجازه می دهد فقط برای گرفتن پول از من چنین سوالاتی کند؟...بعـــد از حــــدود یک ساعت مرد آرامتر شد و فکر کرد شاید با پســــــــر کوچکش خیلی تنـــد و خشن رفتار کرده است، شاید واقعا چیـــزی بوده که او برای خریدنــش به ده دلار نیاز داشته است، به خصــوص اینکه خیلی کم پیش می آمد پســرک از پدرش درخواست پــــول کنـــد...مـــرد به سمــت اتاق رفـــت و در را بــــــــاز کـرد....-خوابی پسرم؟...-نه پدر، بیدارم...-من فکـــــر کردم شاید با تــــو خشن رفتار کرده ام، امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی هایـم را سر تو خالی کردم. بـیــــــا ایـــــن ده لاری که خـــواسته بودی...پسرکـوچـــولـــو نشست، خندید و فریاد زد: متشکرم بابا ! بعد دستش را زیر بـالشـــش برد و از زیــــر آن چند اسکناس مچاله درآورد...مرد وقتی دید پسر کوچولو خود پول داشته ، دوبــــــــاره عصبانی شد و با ناراحتی گفت: با اینکه خودت پول داشتی، چــــــرا دوباره درخواست پول کردی؟...پسر کوچولو پاسخ داد: برای اینـــکه پولم کافینبود، ولی من حالا بیست دلار دارم، آیا میتوانم یــــــک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟ من شــــام خوردن با شما را خیلی دوست دارم...
نوشته شده توسط مهران در 87/04/23 ساعت 8:0 قبل از ظهر موضوع مطالب جالب | لینک ثابت
از لمس صدايت
به لرزه در مي آيند
تارهاي وجودم ..
ترانه اي بخوان
آهنگت مي شوم
تا وا داريم به رقص
جهان را …

نوشته شده توسط مهران در 87/04/12 ساعت 5:3 بعد از ظهر موضوع مطالب عاشقانه | لینک ثابت
تنها یک برگ مانده بود
درخت گفت :
« منتظرت می مانم ! »
برگ گفت :
« تا بهار خداحافظ ! »
بهار شد
ولی درخت
میان آن همه برگ
دوستش را
فراموش کرده بود ..

نوشته شده توسط مهران در 87/04/12 ساعت 4:58 بعد از ظهر موضوع مطالب عاشقانه | لینک ثابت

دنیا... دنیای شگفتی های ابلهانه است
وجدان را می فروشند
تا در ازایش
بر بلندای جانشان به پرواز در آورند
بادبادک حماقت را
بادباکی که ترکشان می گوید
با نخستین بوسه های بادی ولگرد...
ملالی نیست
بگذار این جماعت
با خیال بادباک به یغما رفته
بیاویزند ایمان ناچیزشان را به نخی...
نوشته شده توسط مهران در 87/04/12 ساعت 4:55 بعد از ظهر موضوع مطالب عاشقانه | لینک ثابت
دلگیر نباش عزیزم !
تقصیر از خودت بو د !!
دسته کلید علاقه که گم شد ،
باید
عوض می کردی
قفل تمام آرزوها را !!!

نوشته شده توسط مهران در 87/04/12 ساعت 4:40 بعد از ظهر موضوع مطالب عاشقانه | لینک ثابت
خیرازعاشقی ندیدم
ای خداخوشی ندیدم
یه ندا از ته دنیا
رسیده باید بمیرم
که دیگه عاشق نباشم
دیگه دل داده نباشم
نباشم تا یک روز مثل حالا
آواره باشم

نوشته شده توسط مهران در 87/04/04 ساعت 1:27 بعد از ظهر موضوع مطالب عاشقانه | لینک ثابت
راز دل با كس نگفتم چون ندارم محرمي هر كه را محرم شمردم عاقبت رسوا شدم راز دل با آب گفتم تا نگويد با كسي عاقبت ورد زبان ماهي دريا شدم.
نوشته شده توسط مهران در 87/04/04 ساعت 1:20 بعد از ظهر موضوع مطالب عاشقانه | لینک ثابت
درباره وبلاگ

*این وبلاگ به عشق کسی نوشته شده که آسمانی ترین شبهای زندگی ام با حضورش معنا یافت*
ساده نوشتن را مثل ساده زیستن دوست دارم... پس ساده مینویسم مهربونم دوستت دارم!
دستانم بوی گل می دادند...
مرا به جرم چیدن گل محکوم کردند !
اما مهلت ندادند بگویم گلی کاشته بودم...
سخن روز
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
نوشته های پیشین
شمارنده
POWERED BY
وضعیت یاهوو